درباره وبلاگ

این وبلاک در زمینه اشعار و مطا لب عشقی است وتحت کار قراردارد
وبه زودی مطالب واشعار زیادی را به خدمت شماقرار خواهم داد
دوستار شما فرید احمد عسکری از شهر هرات افغانستان
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
تک دختری که چشم تو را دوست داشت مرد
در آبی نگاه تو معنا نداشت مرد
در انتظار پنجره ها را شکسته بود
از اين همه دروغ و ريا شکسته بود
در يک غروب سرد زمستان به خواب رفت
از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت
باور نمی کنم که به اين سادگی گذشت
از کوچه های خالی مردانگی گذشت
ديدی تمام قصه های ما اشتباه بود
شش دفتر کنار اتاقم سياه بود
ديگر فريب دست قضا را نمی خورم
گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم
فردا کنار خاطره ها بيگانه می شوم
در پيچ و تاب جاده ها ديوانه می شوم
در پيچ خوابها بی تو بی تاب مانده ام
از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام
روزی که بی حضور تو آغاز می کنم
در کوچه های خاطره پرواز می کنم
اشکی که از زلا لی عشقم چکيده است
از چشمای پاک تو بهتر نديده است
تقدير من هميشه شکيبايی وفاست
او از ترانه تنهاي ام جداست
مردی که من بر سر راهش نشسته ام
بيگانه ای که از تب عشقش شکسته ام ديگر کنار آينه ها پيدا نمی شود
رويا که بی حضور تو زيبا نمی شود
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 9:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه ی بن بست
یه کاری کن برای ما یه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق نه میتونی نه میتونم
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 ساعت 3:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به چشمانت که رنگ آب درياست
به آن نازي که در چشم تو پيداست
به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست
به رخسارت که چون مهتاب زيباست
به گلهاي بهار عشق و مستي
به قرآني که آن را ميپرستي
قسم اي نازنين تا زنده هستم
تو را من دوست دارم ميپرستم
درون کلبه تاريک و تارم
تويي تنها چراغ روزگارم
کبوترهاي شعرم تير خوردند
نميبيني که عمري بي قرارم
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت 12:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
چو نیلوفر عاشقانه چونان می پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
تنها با گلها بویم غمها را
چه کسی داند از غم هستی چه به دل دارم
به که گویم که شده روز من چو شب تارم
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت 12:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
رفتی سفر خدانگهدار
اما چرا تنها عزیز
می دونم مسافری
اما کجا عزیز
قلبمو نشکن
بمون بامن عزیز
منم سفر کرده تو
منم مسافر عشق
منم صدای خسته ی بارونی دل
منم همنوای اشنای عاشقی دل
با من بمون تو نازنین
با من بمون تو بهترین
منم سفر کرده عشق
منم نشون قلبت
منم یه خاطره
یه اشنای غریب
منم تنهاترین
بی تو اینجام
اما مسافرم همیشه
بیا بامن بمون تو نازنین
قلبمو نشکن تو ای بهترین
نگاه اشنای تو
صدای بی وفای تو
من و ز خود جدا نکن
منم همراز غریب تو
نگاهم کن یک لحظه
اما
با محبت
با صداقت
شعر از ایدا
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در پنجشنبه 16 آذر1385 ساعت 8:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
به گل گفتم عشق چیست.
گفت از من خوشکل تراست
به پروانه گفتم عشق چیست.
گفت ازمن زیباتراست
به شمع گفتم عشق چیست.
گفت از من سوزان تراست
به عشق گفتم آخرتو چیستی.
گفت نگاهی پش نیستم
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در دوشنبه 13 آذر1385 ساعت 2:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عشق یعنی همچون من شیدا شدن
عشق یعنی قطره دریا شدن
عشق یعنی دیده بردرب دوختنِِِِِِِِِِِِِِ
عشق یعنی درفراِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِغش سو ختن
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در دوشنبه 13 آذر1385 ساعت 1:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به او گفتم .مرا دوست داری.گفت بله.گفتم مثلآ چه قدر
گفت به اندازه ستارهای آسمان.به آسمان نگاه کردم ودیدم آسمان ابر یست
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در دوشنبه 13 آذر1385 ساعت 1:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کاشکه یه روز با همدیکر
سوار قایق می شودیم
دور از نگا آدم
هر دومون عاشق می شدیم
کاش آسمون با وسعتش
تو دستا مون جا می گرفت
گلای سرخ دلمون
کاش بوی دریا می گرفت
کاش که یه ماهی قشنگ
برای ما فال می گرفت
برامون از فرشته ها
اما نت بال می گرفت
شعر از مریم حیدر زاده
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در یکشنبه 12 آذر1385 ساعت 9:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
یارمن از نازکی در زیر گل خوابیده است
گل مبادا بشگفد ازخواب بیدارش کند
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در شنبه 11 آذر1385 ساعت 6:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هرچند که دور از تووپیش دیگران ام
هرجا که روم نام توآید به زبانم
هرجا که روم یاد تورا میکند این دل
درقلب منی گرچه میان دیگرانم
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در شنبه 11 آذر1385 ساعت 3:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلتنگ
نمی دوانم چه بودای عشق گناه من
که گم شد درمه آلود توروح سر به راه من
من ازاوج شکوه وکوه دراین دره غلتیدم
نمی تازدچرا دریادهااسپ سیاه من
میان حلقهء کابوس ها درخوابگاه من
تومی آیی وتاریخی ترین جوبارهای خون
که می ریزید در دهلیز تاریک نگاه من
تمام اشک هایم رابه چشمان تو می بخشم
نمی دانم چه خواهد کرد حیرت با نگاه من
دراین دلتنگی بی نام این حس پرازخالی
کدامین شانه خواهد بود آیا تکیه گاه من
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در شنبه 11 آذر1385 ساعت 1:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مرا بستندبا تناب سیاه بد نامی
برویم نقش بستند
از لکه های سیاه
ودر کو چه های پر از کینه
از دکان های نفرت
بدبختی خریدند برایم
از حریر سیاه نامیدی
برتنم لباس دوختند
وبریشا نیم از کلمه زیبای عشق نوشتند
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در شنبه 11 آذر1385 ساعت 12:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کنارآشیانهء توآشیانهءمیکنم
فضای آشیانهءرا پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند برای چه زنده ای
ومن برای زندگی ترا بهانه میکنم
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در جمعه 10 آذر1385 ساعت 12:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سو گند !
به لبت به گیسو انت به فسون دیده گانت به قشنگی لبانت
که تورا زجان پرستم
به تمام کهکشانها به عروس آسمانها به صدای نیستانها به ستاره گان روشن
که تورا زجان پرستم
به خدای کس ندیده به قشنگی دودیده به سپیدی سپیده
که تورا زجان پرستم
بخدا اگربه خندم بخدا اگر بنالم تو ءی آخرین بهارم که توءئ بهارعمرم
که تورا زجان پرستم
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در پنجشنبه 9 آذر1385 ساعت 6:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چکنم حرف دیگر یاد نداد استادم
روح پدرم شادکه میگفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز دیکر هیچ
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در پنجشنبه 9 آذر1385 ساعت 1:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیشب خیال روی توسرزد به خانه ام
روشن نمودی کلبه ویرانه ام
من خود شکسته خاطرم ازوضع روزگار
مشکن به سنگ حادثه پیمانه ام
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در پنجشنبه 9 آذر1385 ساعت 11:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
خواهم چو راز پنهان از من اثر نباشد
تا از نبود بودم کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد در شهر آشنایی
و زننگ آشنایان بر جا اثر نباشد
گوری بدی خدایا زندان پیکر من
تا از بهانه جویی دل دربدر نباشد
پایم چو پایه ی زر، یارب شکسته بهتر
تااز حریم خویشم بیرون گذر نباشد
پیمانه ی تنم را بشکن که بر لب
لبها باد نوشان شب تا سحر نباشد
چون موچ از آن سازیم این سر شکستگی شد
کز صخره های تهمت دل را حذر نباشد
در شام غم که گردد همراز وهمدمن؟
اشکم اگر نریزد آه هم اگر نباشد
احراری ! منال که اینجا ، چون شاخ گل نروید
چون دانه هرکه چندی خاکش به سر نباشد
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در چهارشنبه 8 آذر1385 ساعت 3:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عشق آمد و عاقبت مرا سودا کرد
با آن همه بیدلی مرا شیدا کرد
چون عشق ندانسته ره عشق کجاست
رفتم به خرابه ؟باز مرا پیدا کرد
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در چهارشنبه 8 آذر1385 ساعت 3:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بودنم راهیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری بهکار من نداشت
بنوسی بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم وزیباوقشنگ
او خوابیید با ناامیددر این گورسردد
نوشته شده توسط فرید احمد عسکری در چهارشنبه 8 آذر1385 ساعت 3:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت